باورم نمیشه که دیگه تو رو نمی بینم
باورم نمیشه که دیگه صدای تو رو نمیشنوم
باورم نمیشه که دیگه ...
همیشه یادت در ذهن و جان من خواهد بود
روحت شاد
باورم نمیشه که دیگه تو رو نمی بینم
باورم نمیشه که دیگه صدای تو رو نمیشنوم
باورم نمیشه که دیگه ...
همیشه یادت در ذهن و جان من خواهد بود
روحت شاد
یادم میاد زمانی که بچه بودم آرزوهای زیادی داشتم ، رویاهای شیرین زمان کودکی؛
کم کم که بزرگ شدم به بعضی از این آرزو ها رسیدم ، چیزهایی که توی ذهنم داشتم رو به دست آوردم.بعضی هاشون رو هم نه.حالا که مدت ها از رویاهای زمان کودکی گذشته ، خیلی از آرزوهایی که داشتم دیگه رنگی برام نداره و به دست آوردنشون برام بی اهمیت شده.
اما رویا داشتن همچنان تو ذهنم هست ،
یه تفاوت بین این رویاها با زمان بچگی هست.بر خلاف زمان کودکی که فکر هیچ چیز محال نبود این بار رویاهای من فقط در حد همون رویا باقی می مانند. رویاهای شیرین ؛ رویاهایی که گرچه میدونم هرگز بهشون دست پیدا نمی کنم ، اما حتی فکر کردن به آن ها هم لذت بخش خواهد بود.
بگذارید بگریم، به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش
اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش
زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گران جانی خویش
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش
" اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی
نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش
"شعر از علی اطهری کرمانی"
وقتی به کار هایی که اون موقع می کردم فکر می کنم گاهی خندم میگیره ، گاهی افسوس می خورم ، حیف که چه زود گذشت ، خیلی زود.
من و درگير خودت کن تا جهانم زيرو رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه
بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو ميرم
من و درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه من پر تصوير تو ميشه
ژان پل سارتر
انسان مجموعه اي از ان چه دارد نيست بلكه مجموعه اي ست از ان چه هنوز ندارد اما مي تواند داشته باشد.